maninews

خوانندگان عزیز لطفا با دادن نظر من را در نوشتن این وبلاگ یاری دهید.به نظرات شما حتما پاسخ داده حواهد شد.لطفا علاوه بر نظرات پیشنهادات خود را هم بنویسید.

در ۴ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار



در ۶ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از
مدرسه)

 


در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (یافتن)

 

 



در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى

 

 



در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه


در ٣۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

 

در ۴۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

 
در ۵۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در۶٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه


در ۶۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى



در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (تنهایی)

 


در ٧۵ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه (از هرکجا)

در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار:301:

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

به کودک فال فروشی گفتند چه میکنی ؟

کودک گفت: به کسانی که در امروز خود مانده اند ، فردا میفروشم ...

 

منبع : وبلاگ سیب خاطرات

http://choulab.persianblog.ir/

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

 

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.

 

چند روز بعدش به من گفت: کتابت رو خوندی؟ گفتم: نه، وقتی ازم پرسید: چرا؟ گفتم: گذاشتم سر فرصت بخونمش. لبخندی زد و رفت.

 

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز. من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت: این مال من نیست امانته باید ببرمش.

 

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

 

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم کشید بیرون و رفت.

 

چند روز بعد که پدربزرگ دوباره اومد پیشم و گفت:

 

ازدواج مثل اون کتاب می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش؛ مال خود خودت. اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم، اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم، حتی اگر هر چقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی،

 

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره؛ میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شئ با ارزش ازش نگهداری می کنی و با ولع سعی میکنی نهایت لذت رو از این فرصت با هم بودن ببری؛ شاید فردا دیگه این آدم مال من نباشه و کنار هم نباشیم.درست مثل اون روزنامه؛ حتی اگر هیچ ارزش قیمتی هم نداشته باشه.

 

منبع : وبلاگ داستان کوتاه

http://dat.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود

میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت

کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و

 خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که

 

نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و

 

باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه

 

 شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده

 

ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و

 

سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در

 

 انزوا سپری خواهند کرد...».                                                                   

حالا این ماجرا شده وصف حال ما!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

 راز خوشبختی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:

روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."

پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."

مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."

مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است."

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

 سه پند لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامرو ا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر بکن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است
جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست
جز جام به کس دست چو خیام ندادست
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

" عارف قزوینی "

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط مانی کیانی نظرات () |

Design By : Night Melody